شمع فروزنده چو پنهان شود شب پره بازيگر ميدان شود
بازم ولی از بخت بد چون جغد در ویرانه ام
از گردش چرخ فلک ،بخت کج ناسازگار
کج گشته بار زندگیم ،وارونه شد سامانه ام
سوزد مرا پا تا به فرق اندم که بینم قبض برق
بدتر از ان باشد ،دیدار صاحب خانه ام
چون برج اخر میرسد ،هرجا بود سر میرسد
ماتم سرا سازد مرا او خانه و کاشانه ام
یک سوزند نق نق زنم وان سو دگر بچ و بال
ان گویدم کفش و لباس وان دیگری رایانه ام
گرگویمش محض خدا فرصت دهیدم تا صبا
ان لنگه کفش زند وان سیلی جانانه ام
هر چه بلا اید سرم از بچه و از همسرم
جمله تحمل میکنم زیرا که مرد خانه ام
گر گویمت من راضیم از حال و روز زندگی
بشنو ولی باور نکن چون نیست راه چاره ام
ار من تحمل میکنم صد گونه جور و جفا
خواهم که کوته شود در این رهگذر افسانه ام
ورنه رفیق ناز من هرگز ندانی راز من
در زیر بار زندگی دیگر خم گشته شانه ام
چون خوشه ی سه بودم، سه شد همه اوضاع من
نالم مگر شبی افزون شود یارانه ام
با این همه درماندگی در راه سخت زندگی
هرگز ندارم شکوه ای از خالق یگانه ام
کوته کنم داد سخن لیکن تو در این انجمن
دیدی ،ندیدی اشتری در شرح و حال نامه ام
ادامه مطلب
ادامه مطلب
صلیب شانه ام خشکیده بی او مسیح من ندارد حس باور
پر پرواز من یک حرف خوب است نگاهم با نگاهش میشود پر
در این آشفته بازار خیالی کتاب صبر ایوب آمده سر
کویر پیچک احساس خشکش نشد با شبنم چشمان من تر
برای چشم من یلدا نشد او تمام حادثه بی وقفه پرپر
کنار بهت نیلوفر شکستم شنیدم زیر لب گفتی چه بهتر
می خواستم بدانم وقتی مُردی
گوشواره هایت از کدام سمت
به زمین افتادند
تا من هم
از همان سمت برویَم
من یک شاعرم
می خواستم بدانم وقتی مُردی
لبهایت از کدام بوسه گرم مانده بود
تا من
از همان بوسه
غزلی بسازم
[نیکوس کازانتزاکیس – نویسنده یونانی]
شاعر باشید و نویسا تا همیشه دوستان خوبم. حس خوبی دارم و نمیتوانم نگویم چقدر خوشم با بودنتان .۵شنبه های سبزی داریم با هم. بهاری باشید .
بنشینی رو برویم
درست درست روبرویم
بخندی
و همه ی درخت های دنیا سایه ات بشوند و
همسایه ات
درست روبرویم باشی
